درود به همه دوستاني كه حسرت ديدارشان گاهي حتا نفس بر مي كند آدم را.

باز هم آمدم اگر چه به تلخي،با دردي سنگين، زجري جانكاه، ايماني لرزان، عقيده اي ويران،دلي شكسته،اعتمادي پوشالي،دروني پر از نفرت،رواني رنجور،تني خسته،روحي داغان و . . .

ياري ميطلبم تا اگر شد به خود برگردم. آمده ام بعد يك سال دوري از غزل؛ اگرچه از دل هرگز! تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:

باز از دوباره تهران ، باز از دوباره كار

سگ مصبي ي وحشي اين روزهاي هار

در من كسي دوباره مرا مي دراند و

تزريق مي كند به رگم هر چه زهرمار

ديوار مي شوم كه نبينم و نشنوم

اما نمي شوم، چه كنم با خودم، چه كار؟

تن لرزه هاي ممتد اين زندگي سگي

مي پاشد از سراسر تهران به من، هوار!

خلوت كجاست تا كه لبي تر كنم شبي ؟

چه فكر احمقانه؟! چه انديشه اي خمار؟!

فيلمي شدم لبالب از هر چه هرزگي

در دام صحنه هاي لجن مي شوم شكار

اما به من اجازه ي اكران نمي دهند

تنها به اين بهانه ي " ارشادِ شعر" كه:

_ " تو منفي صدي و نميشه بپخشمي ت"

فعلن برو و با همه ي سازها بساز!