این هم تجربه ی جدیدی از شعر در شکل " چارانه " ، که هر دم در من به شکل تازه ای متولد می شود و با همه ی بی خیالی های این مدت ها نسبت به آن، دست از سر دلم برنمی دارد.

دردا ، دردا که درد بی درمانیم

در دایره ی کوچک خود حیرانیم

یک عمر به فلسفیدنش مشغولیم

" آن" ی که یقین خود خود ما، " آن " یم!

***

باید بروم ، مجال تنگ است عزیز!

ماندن ، فقط از نژاد سنگ است عزیز

کو کفش و کلاه و چتر و بارانی من؟

بشتاب ، صدای پای زنگ است عزیز!