بلاتکلیف
تا کجا گیرِگیـرها بودن ، تا به کی ای خدا بلاتکلیف
حال زارمریضی ام ، مانده ، بین مرگ وشفابلاتکلیف
به اجابت دوباره برخیزند؟یاکه نه برسرم خراب شوند؟
توی این برزخ شبانه ی من،دست های دعا بلاتکلیف
پابه میدان اگرکه بگذارم ، موش هائی که میرمیدان اند
می جوندم ومی خورندم هی، مانده پادرهوا بلاتکلیف
تا که آئینه میشوی انگار،سنگ هاسخت دوستت دارند
روحم این شیشه ی ترک خورده، درقضاوبلابلاتکلیف
می رودسمت تازه ی سفری،دل هرجائی ام هوائی شد
به کجا می روی دل بدبخت ؟ بازگرد و بیا بلاتکلیف
آب وقرآن به دست آمده است،مادرم می دهدمرابه خدا
اوچه می دانداینکه درنخ من،شده حتی خدابلاتکلیف!
هرکجاپا گذاشتم خشکید،دست هرجارسانده ام چوبید
چه کنم باسرشت پائیزی؟با چنین دست و پابلاتکلیف
خواستم بلکه مهربانی را ، منتشرسازم و. . . نشد امّا !
که نشسته ست بین کینه ومهر،شهربدبخت مابلاتکلیف
هی نگوحرفهای خوب بزن،هی نگوشعرهای ناز بساز!
توخودت جای من اگرباشی،خسته ،درمانده،بابلاتکلیف-
بازهم شعرشادمی سازی؟بازحرف قشنگ خواهی زد؟
درگلوگیـر تلـخ گردنه ها ، غزل بینـوا ، بلاتکلیف ؟!