اين غزل در چهارمين جشنواره ي شعرخوزستان سال 1387رتبه ي دوم راازآن خودكرد.واين كه اكنون آن رابه وبلاگم اضافه كرده ام اين است كه خواستم آبها ازآسياب بيفتدتالذت شعرفداي رتبه اش نشده  باشد

زندگی بدجور بدجور است بعضی وقت ها

هرچه ناجوراست هم جوراست بعضی وقت ها

یـا تـو را می گریـد و یـا گریـه ات می آورد

گاه وقتی زن،و زنبور است بعضی وقت ها

زجر داری می کشی اما نمی فهمد تو را

چشم دارد،بی حیا کوراست بعضی وقت ها

آب می خواهی ولی آنجا که دارد می برد

برکه ی باریکه ی گور است بعضی وقت ها

بندری می خواندت روزی و روزی دی بلال

روزها یک در میان زور است بعضی وقت ها

آنقدر بیچاره می مانی که حتی دور و بر

دوردست از نظر دور است بعضی وقت ها

بی جهت بالا وپایین می پراند خویش را

نشئه ی یک جرعه انگور است بعضی وقت ها

دست هفتم بیصدا شاه دل ات را می برد

سور این نامرد پاسور است بعضی وقت ها

تیره روزیها به جای روشنی گل می کنند

آفتاب از بس که کم نور است بعضی وقت ها

در لباس خنده هایت اشک ها بو کرده اند

آدمی بر گریه مجبور است بعضی وقت ها