شوروشوق تازه ی باران

بعدعمری جنبشی انگاربرپاشد

شهرخیس کودکی هاشد

چتر،چکمه ، چلپ ِ چلپ ِ خیس جوباران

بوی سبززندگی رابازآورده

تادر دکّان

این قدیمی یار - باماقهر  - ازنوآشنا ، باران !

شهرخواب آلوده شدبیدار

باصدای کودکان کوچه وبازار

داد و فریاد و صدای شادی آنها

کوچه را برداشت

تا فراسوی خیابان برد

کوچه احساس جوانی کرد

اما

اصغرآقاسخت با این وضع مشکل داشت

نعره زد : هی های !

ای فلان بهمان کره ی نقطه چین ساکت !

ازمیان بچه ها انگار او بدیمن می خواند

هرچند

هم چنان می کوبد او طبل صدایش را

بچه افغانی نمی داند که "افغانی" ست !