بچه افغانی
شوروشوق تازه ی باران
بعدعمری جنبشی انگاربرپاشد
شهرخیس کودکی هاشد
چتر،چکمه ، چلپ ِ چلپ ِ خیس جوباران
بوی سبززندگی رابازآورده
تادر دکّان
این قدیمی یار - باماقهر - ازنوآشنا ، باران !
شهرخواب آلوده شدبیدار
باصدای کودکان کوچه وبازار
داد و فریاد و صدای شادی آنها
کوچه را برداشت
تا فراسوی خیابان برد
کوچه احساس جوانی کرد
اما
اصغرآقاسخت با این وضع مشکل داشت
نعره زد : هی های !
ای فلان بهمان کره ی نقطه چین ساکت !
ازمیان بچه ها انگار او بدیمن می خواند
هرچند
هم چنان می کوبد او طبل صدایش را
بچه افغانی نمی داند که "افغانی" ست !
+ نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 22:45 توسط یوسف ابوعلی نژاد
|