دارند مي خورند مرا اضطرابها

آتش زدندجان مراالتهابها

سنباده ميكشندبه مغزم شبانه روز

اوراق بي حساب حساب وكتابها

جان وتن ودل وجگرم راچزانده اند

بوي من است دود بلندكبابها

آتش زبانه مي كشدازچارسوي من

كودست پرسخاوت وپرمهرآبها

ازهرطرف دچارهجوم بلاشدم

ازلطف روزمره ي عاليجنابها

بي پشت وبي پناه ورفيق شفيق وهي…!

چشم انتظارلطف كه هستم؟حبابها!

دلگيرم ازهرآنچه كه دلگرمي من است

آبادكي كنندمرااين خرابها

هرروزراهي ام به اميدخدا-ولي

اصلن نمي دهدبه اميدم جوابها

بايدبه دادخودبرسم،نيست ياوري

جزدست هاي گرم خودم،اين طنابها

شايددرآورندمرا از درون من

ازخودشروع مي شودم فتح بابها