X
تبلیغات
...آقای کاغذی...

...آقای کاغذی...

...اینک منم مسافر رویای کاغذی

همیشه فاصله ای هست

همیشه فاصله ای هست

در  این دقایق موهوم

عبور کند شب از روی روزهایم

مرا به سمت

غبار تلخ تعفن

و دود ناشی سیگاری

و عوعو سگ رنجور

که در ازدحام اگزوز

دود می بلعد

می برد

چرا نگریم؟

چرا نگریم؟

که گفته

که عمق فاجعه

از اعتبار عشق نمی کاهد؟!

نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1392ساعت 20:35 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

درود به همه دوستاني كه حسرت ديدارشان گاهي حتا نفس بر مي كند آدم را.

باز هم آمدم اگر چه به تلخي،با دردي سنگين، زجري جانكاه، ايماني لرزان، عقيده اي ويران،دلي شكسته،اعتمادي پوشالي،دروني پر از نفرت،رواني رنجور،تني خسته،روحي داغان و . . .

ياري ميطلبم تا اگر شد به خود برگردم. آمده ام بعد يك سال دوري از غزل؛ اگرچه از دل هرگز! تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد:

باز از دوباره تهران ، باز از دوباره كار

سگ مصبي ي وحشي اين روزهاي هار

در من كسي دوباره مرا مي دراند و

تزريق مي كند به رگم هر چه زهرمار

ديوار مي شوم كه نبينم و نشنوم

اما نمي شوم، چه كنم با خودم، چه كار؟

تن لرزه هاي ممتد اين زندگي سگي

مي پاشد از سراسر تهران به من، هوار!

خلوت كجاست تا كه لبي تر كنم شبي ؟

چه فكر احمقانه؟! چه انديشه اي خمار؟!

فيلمي شدم لبالب از هر چه هرزگي

در دام صحنه هاي لجن مي شوم شكار

اما به من اجازه ي اكران نمي دهند

تنها به اين بهانه ي " ارشادِ شعر" كه:

_ " تو منفي صدي و نميشه بپخشمي ت"

فعلن برو و با همه ي سازها بساز!

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 19:18 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

این هم تجربه ی جدیدی از شعر در شکل " چارانه " ، که هر دم در من به شکل تازه ای متولد می شود و با همه ی بی خیالی های این مدت ها نسبت به آن، دست از سر دلم برنمی دارد.

دردا ، دردا که درد بی درمانیم

در دایره ی کوچک خود حیرانیم

یک عمر به فلسفیدنش مشغولیم

" آن" ی که یقین خود خود ما، " آن " یم!

***

باید بروم ، مجال تنگ است عزیز!

ماندن ، فقط از نژاد سنگ است عزیز

کو کفش و کلاه و چتر و بارانی من؟

بشتاب ، صدای پای زنگ است عزیز!

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 16:31 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

 

با سلام خدمت همه ی دوستانی که همگی، حق های فراوانی بر گردنم داشته و دارند و جز عرض پوزش و شرمندگی، چیز دیگری در پاسخ محبت ها و کوچک نوازی های شان نداشته و ندارم.

این که چرا و به چه علت، این همه مدت؛ از جواب دادن به محبت ها و فراخوانی های خوبانم در این فضای مجازی غافل بوده ام؛ خود حکایتی بس طویل و عریض دارد که کم ترین شان، بی حوصلگی پس از تعطیلی چند باره ی انجمن شعر بهبهان؛ به همت اداره ی ارشاد و خانه نشینی مجدد و طبق عادت قدیمی بنده وهمه ی دوستان خوبم در آن انجمن، بود. و بسیاری دلیل و برهان دیگر که شرح شان صد من کاغذ می طلبد و بل بسیار بیشتر نیز!!!

...بگذریم، که داغ دل گوئی را خوش نمی دارم و نمی خواهم خاطر نازنین شما عزیزان، بیشتر آزرده گردد.

اما این بار می خواهم که به لطف ویاری خداوند منان، جبران مافات کنم و با اندک مایه ای که دارم تا هر اندازه که امکان دارد از زیر بار سنگین شرمندگی دوستان در بیایم. آمده ام با خبر چاپ اولین مجموعه از غزل هایم که جان من اند و همه ی آن چه که در ازای مصرف تا اکنون عمر و زندگی ام اندوخته ام و به داشتن شان فخر می فروشم.

(( زندگی بدجور بدجور است بعضی وقت ها )) انگیزه ای شد که نام مجموعه را (( بعضی وقت ها )) بنامم که حکایت حال و روزم است.زندگی در اکنون من است با همه ی بیم ها و امیدهایم! با همه ی آرزوها و حسرت هایم! تلاش ها و ناتوانی هایم! حرکت ها و ایست هایم! دل بستگی ها و دل زدگی هایم! دوست داری ها و نفرت هایم!انگیزه ها و سرد مزاجی هایم! و همه ی آن چه که در منِ اکنون من می زیند!

زحمت بیشتر را صلاح نمی دانم. بخوانید و راهنمائی ام کنید تا ایراداتم را به یاری خدا، در مجموعه های بعدی برطرف نمایم.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 21:2 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

رفته بودم نمایشگاه کتاب.سرای اهل فلم.قصدم دیدن "امیر مرزبان" بود که قرارمان را آنجاگذاشته بودیم . رونمائی کتاب وشعرخوانی بود.نه خبری ازرونمائی داشتم ونه شعرخوان ها . جز "امیر" که از قبل می دانستم .

روی میز شعرخوانی چشمم به اسم "محمدعلی بهمنی" خورد . اما خبری ازخودش نبود . تارسید به نوبت شعرخوانی اش .نمی دانم از کدام سمت جمعیت پشت میز شعرخوانی رفت . شنیده بودم که کتاب تازه ای از او جاپ شده . داشتم شعرخوانی اش راگوش می دادم که وسوسه ی گپ وگفتی درسرم افتاد.نه کاغذ وفلمی آماده بود ونه مجالی که بتوانم صحبت ها راضبط کنم.فقط یک راه به ذهنم رسید که من بپرسم وهرچه راایشان گفت به خاطربسپارم تابه خلوتی وکاغذوقلمی برسم .

تااورابه دست آورم ، مدتی طول کشید.خلوتی هرچند نه آنچنان اتفاق افتاد ودوستی غزل سرا نیز، همچون منی که این فرصت راغنیمتی می دانستم ،رسیدوبه اتفاق "بهمنی" را به بحث کشاندیم. فروتن وبردبار ایستاد وپاسخ داد.جان شیفته اش، مارامشتاق تر کرد وماحصل دقایقی گپ زدن با استاد، این شد که می خوانید :

(توضیح 1 : به دلیل ندانستن اسم آن دوست که هم صحبت مان شد ، از همان واژه ی "دوست" برای نام ایشان استفاده شد.

توضیح 2 : به علت نیازبه بازبینی وتأئید نوشته ها از سوی استاد ، صبرنمودم تاپس ازانجام این مهم ، دست به ارائه ی آن زده باشم ؛که هفته ی گذشته وپس از توفیق همسفری با ایشان ورؤیت وتآئیدشان ، متن را طبق فرموده های شان ویرایش نموده وآماده ی عرضه داشتم. )

◄ : سلام استاد ! شمارا سال1386یا1387 درهمایش غزل پردازان خوزستان ملاقات نمودم که شعر "دریاشده ست خواهرومن هم برادرش" راخواندید.

بهمنی : بله ،اهوازبود.

◄ : درست است . وکمی باهم صحبت کردیم. اگرموافق باشید ازهمین جاشروع کنیم. یعنی ازهمین غزلی که عرض کردم.

بهمنی : خب بفرمائید.

◄ : بی شک غزل جانداری ست واستخوان بندی  و ساختارمستحکمی دارد. ازآن دست غزل هائی ست که مخاطب را به خود می خواند ودرخود می کشد. مضمون پردازی وتصاویرمتناسب وهمگرائی دارد که درراستای ساختمندی روایت گونه والبته چیرگی شعریت برآن ، سیرمی کنند ؛ تا با برجسته سازی کلمه ، زبان و بیان ، تکانه ای درذهن مخاطب ایجاد کنند. چیزی که می توان آن را " شکفتگی" خواند .

اما دوستی ، ایرادی در دستور آن سراغ دارد . آنجا که دربیت آخر گفته اید :

" دریاسکوت کرده ومن بغض کرده ام          بغض برادرانه ای از قهر خواهرش "

ایشان عقیده دارند که باید می گفتید : " بغض برادرانه ای ازقهرخواهری " یا می گفتید : " بغض برادری ازقهرخواهرش " و یا : "بغض برادرانه ی برادری ازقهرخواهرش "– (البته بدون درنظرگرفتن ایراد عروضی ) ! خواستم نظرتان را دراین باره جویاشوم ؟

بهمنی : لفظ "برادرانه " قبلاً هم به همین شکلی که بنده استفاده کرده ام ، درشعرقدما واگر درست بگویم "سعدی"و"خواجو"استفاده شده است .کار شعر، هما ن گونه که گفتید، برجسته سازی کلمه و زبان است. اگر قرار باشد همان دستور زبان نثر را نیز در شعر رعایت کنیم وازحیطه ی تسلط آن ، قدمی فراتر نگذاریم ؛ این برجسته سازی را به چه شیوه ای اعما ل کنیم ؟ اگربنده بگویم (بغض برادرانه ی برادری ازدست خواهرش) - حال به قول شما فارغ ازایراد وزنی آن - پس تفاوت آن با نثرچیست؟ اصلاً شماخودتان ببینید، به این گونه که درشعرآمده ، مشکلی وارد است؟ پس تنها ، زمانی که بانگاهی سنتی بخواهیم شعررا واکاوی کنیم، ایراداتی ازاین دست ظاهر می شوند.

◄ : درست است. بنده هم خواستم ببینم شما این موضوع را با اشراف آورده اید، یا اغماض و یا ...؟

بهمنی : بنده همان گونه که خودتان بهتر می دانید، هیچ گاه نگاهی سنتی به غزل نداشته وندارم وهمیشه سعیم براین بوده که تازه تر از قبل باشم و بسرایم وروزن هیچ روشنائی تازه ای را براتاق افکارم نمی بندم. چراکه اگرعقیده وافکارمن به روز نشود ، شعرم نیز مردابی خواهد شد که درخود خواهد گندید . هم ازاین بابت است که "غزل" را "شکل" می دانم نه "قالب" !

دوست : جناب بهمنی! می خواستم نظرتان را راجع به غزل پست مدرن ویا اصطلاحاً پیشرو بدانم .کلاً با این شکل غزل کار کردن وجریان موافقید و آن را قبول دارید یا خیر؟

بهمنی : این نظرتا اندازه ای وارد حوزه ی پسند وناپسند شخصی می شود . زیرا پذیرش وعدم پذیرش آن ازسوی همچون منی حتی، نمی تواند ملاک درستی یا نادرستی قابل قبولی برای کسی باشد . اما از آنجا که به هرحال ، اتفاقی ست که افتاده ، می توان درحوزه- ی نظر نیز وارد شد .غزل فرم و در پی آن غزل پست مدرن ، اتفاقی میمون ومبارک اند. چیزی ست که نسل من را تکان داد وباورهای فسیل شده ی عده ای را ازغزل ( یعنی چیزی که شنیده ایم وخواسته یا ناخواسته و دانسته یا نادانسته ، رعایت کرده و یا خود را ملزم به رعایت آن می دانستیم ، تغییرداد وافق های تازه تری را پیشاروی ما قرار داد .همان طور که می دانید ، سال های سال سپری شد وهیچ اتفاقی در غزل نیفتاد وفقط تقلید بود و تکرارمکررات گذشته !

◄ : همین عامل باعث شدکه ماازدوره ی پرفروغ غزل – یعنی قرن هفتم وهشتم وبزرگانی چون سعدی وحافظ- تاکنون ، تحول خاص وچشم گیری ، جزسبک هندی و"صائب" و "بیدل" نداشته باشیم . هرچند دوره ی بازگشت ورق رابرگرداند. تا می رسیم به "سیمین بهبهانی" ، "حسین منزوی بزرگ" و "شما" و بعدتر هم ، بچه های امروز غزل !

دوست : حال سؤال این است که تجربه های تازه و نو ، درحوزه ی غزل امروز ، آیا راه به جائی خواهد برد یا خیر؟

بهمنی : "راه به جائی بردن"را بنده وشما نمی توانیم به طور یقین و صددرصد حدس بزنیم. این تاریخ است که می تواند متر ومعیاردرست ودقیقی ،برای توفیق یا عدم توفیق جریان وحرکتی تعیین کند. اوست که می گوید چه می ماند و چه می میرد!

◄ : بله ! وتاریخ واقعاً بی رحم است وهیچ ملاحظه ای راهم در دستور کارخود ندارد.

بهمنی : صد البته ! واشتباه هم نمی کند.

دوست : درست است. حال ، بااین وجود، نگفتید که وجود این حرکت ها را چگونه ارزیابی می کنید.آیا وجود این موج هارا، برای ایجاد تازگی درفضای ادبی حاکم برغزل امروز،مثبت ارزیابی می کنید؟

بهمنی : ازاین جهت که حال وهوای متفاوت وخونی تازه دررگ غزل امروز جاری می کنند، بله ! گفتم که برای من وهم نسلانم ، پذیرش همچین شکل هائی - که به اعتقاد وباور ما – جسارت وحتی توهین به ساحت مقدس "غزل" بود، سخت می نمود. اما این جوان ها آمدند و باجسارتی که لازمه ی پوست اندازی غزل امروز بود، دست به این کار زدند . که عرض نمودم ، تاریخ ، راجع به صحت وسقم کارآنها صاحب نظراست.

دوست : امااین موج ها گذرا هستند وفقط چند صباحی دوام می آورند و به همان سرعتی که پدید آمده اند،خاموش می شوند .

◄ : درست شبیه اتفاقاتی که درحوزه ی شعرسپید وآزاد افتاد. در واقع می توان گفت که غزل این یکی دو دهه ، به بازی ها وجریان سازی هائی که دررابطه با شعرپسانیمائی اتفاق افتاده بود، دچارشد. یعنی درحوزه ی فرم وزبان دچار دگردیسی شد واز واکاوی درون وعمق اندیشگی – ( منهای موارد استثنا ) – که از مهم ترین عناصر ضروری برای بقا وماندگاری شعر، درحافظه ی تاریخ است ، بازماند.

بهمنی : دقیقاً ! اما غزل امروز نیاز به پوست اندازی درشکل ، فرم ، زبان وساختار داشت. پس نمی توان کار این دست ازشاعران را بی ارزش خواند. آنان که سر بلند می کنند،ازدل توفان ها گذشته اند ! زنده یاد " حسین منزوی " که به جرأت می توان وی را آغازگر وتثبیت کننده ی این جریان ها دانست ،خوب توانست خودرا از تخته پاره ی "هوشمندی" آویزان نموده واز این توفان های سهمگین ، به سلامت عبور نماید. اما بسیارانی که خود به این توفان ها دامن زدند ، حاصلی جزغرقاب نصیب شان نشد وغرق امواجی شدند که خود مرتکب شده بودند.

◄ : ذکاوت نداشتن وتشخیص نادرست در یافتن جهت حرکت آب ، باعث شد عده ای تلاشی باطل را درجهت عکس جریان آن داشته باشند؛که جزرنج بیهوده کشیدن – (البته در خصوص خود،وگرنه استفاده ی بهینه ازاین تلاش ها وحرکت ها رادیگرغزل سرایان باذکاوت بردند) – راه به جائی نبرند.

بهمنی : بله ! ازپس این موج ها وحرکت ها بود که غزل سرایان تازه ای پیدا شدند که هم عمق و محتوا وهم فرم و زبان را با تازگی ای که لازمه ی غزل امروز می نمود ؛ به هم آمیختند واین روزها سرزبان ها افتاده اند.

◄ : البته ناگفته نماند ؛ همیشه بدین گونه بوده است که برای تثبیت جریانی ، والبته ، تا آن جریان به تلطیف برسد ، عده ای فدا می -شوند.

بهمنی : وقتی پا به راه تازه ای گذاشته می شود ،هیچ معلوم نیست چه چیزی انتظار افراد پیشقراول را می کشد.آزمون وخطا دادن ها راهمیشه ، پیش تازان یک حرکت متقبل می شوند.چراکه برای یافتن مسیردرست ، بایدازهزارمسیرنادرست ، کسب تجربه نمود تا به کشف راه درست نائل آمد. حوزه ی کاری شعر و بالاخص "غزل" ، ازجهت اینکه وارد فضاهای تازه وجدیدی شده است ، پرمخاطره است واحتیاط  نیزشرط عقل . البته نباید این احتیاط ، ترس رافربه کند . اگر پیش تازان عرصه ی غزل امروز ،می خواستند که زیاده ازحد احتیاط کنند،غزل درهمان شکل سنتی خود می ماند تا می پوسید واز بین می رفت.

( گفتگو با حضور یکباره ی دوستان خبرنگارقطع شد واستاد پوزش طلبید و ما هم با گرفتن عکسی درکنار ایشان ، تا دیداری دیگر خداحافظی نمودیم.)

 

نوشته شده در جمعه 12 آذر1389ساعت 11:24 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

تا کجا گیرِگیـرها بودن ، تا به کی ای خدا بلاتکلیف

حال زارمریضی ام ، مانده ، بین مرگ وشفابلاتکلیف

به اجابت دوباره برخیزند؟یاکه نه برسرم خراب شوند؟

توی این برزخ شبانه ی من،دست های دعا بلاتکلیف

پابه میدان اگرکه بگذارم ، موش هائی که میرمیدان اند

می جوندم ومی خورندم هی، مانده پادرهوا بلاتکلیف

تا که آئینه میشوی انگار،سنگ هاسخت دوستت دارند

روحم این شیشه ی ترک خورده، درقضاوبلابلاتکلیف

می رودسمت تازه ی سفری،دل هرجائی ام هوائی شد

به کجا می روی دل بدبخت ؟ بازگرد و بیا بلاتکلیف

آب وقرآن به دست آمده است،مادرم می دهدمرابه خدا

اوچه می دانداینکه درنخ من،شده حتی خدابلاتکلیف!

هرکجاپا گذاشتم خشکید،دست هرجارسانده ام چوبید

چه کنم باسرشت پائیزی؟با چنین دست و پابلاتکلیف

خواستم بلکه مهربانی را ، منتشرسازم و. . .  نشد امّا !

که نشسته ست بین کینه ومهر،شهربدبخت مابلاتکلیف

هی نگوحرفهای خوب بزن،هی نگوشعرهای ناز بساز!

توخودت جای من اگرباشی،خسته ،درمانده،بابلاتکلیف-

بازهم شعرشادمی سازی؟بازحرف قشنگ خواهی زد؟

درگلوگیـر تلـخ گردنه ها ، غزل بینـوا ، بلاتکلیف ؟!

نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 11:30 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

اين غزل در چهارمين جشنواره ي شعرخوزستان سال 1387رتبه ي دوم راازآن خودكرد.واين كه اكنون آن رابه وبلاگم اضافه كرده ام اين است كه خواستم آبها ازآسياب بيفتدتالذت شعرفداي رتبه اش نشده  باشد

زندگی بدجور بدجور است بعضی وقت ها

هرچه ناجوراست هم جوراست بعضی وقت ها

یـا تـو را می گریـد و یـا گریـه ات می آورد

گاه وقتی زن،و زنبور است بعضی وقت ها

زجر داری می کشی اما نمی فهمد تو را

چشم دارد،بی حیا کوراست بعضی وقت ها

آب می خواهی ولی آنجا که دارد می برد

برکه ی باریکه ی گور است بعضی وقت ها

بندری می خواندت روزی و روزی دی بلال

روزها یک در میان زور است بعضی وقت ها

آنقدر بیچاره می مانی که حتی دور و بر

دوردست از نظر دور است بعضی وقت ها

بی جهت بالا وپایین می پراند خویش را

نشئه ی یک جرعه انگور است بعضی وقت ها

دست هفتم بیصدا شاه دل ات را می برد

سور این نامرد پاسور است بعضی وقت ها

تیره روزیها به جای روشنی گل می کنند

آفتاب از بس که کم نور است بعضی وقت ها

در لباس خنده هایت اشک ها بو کرده اند

آدمی بر گریه مجبور است بعضی وقت ها

نوشته شده در یکشنبه 6 تیر1389ساعت 20:22 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

 

شوروشوق تازه ی باران

بعدعمری جنبشی انگاربرپاشد

شهرخیس کودکی هاشد

چتر،چکمه ، چلپ ِ چلپ ِ خیس جوباران

بوی سبززندگی رابازآورده

تادر دکّان

این قدیمی یار - باماقهر  - ازنوآشنا ، باران !

شهرخواب آلوده شدبیدار

باصدای کودکان کوچه وبازار

داد و فریاد و صدای شادی آنها

کوچه را برداشت

تا فراسوی خیابان برد

کوچه احساس جوانی کرد

اما

اصغرآقاسخت با این وضع مشکل داشت

نعره زد : هی های !

ای فلان بهمان کره ی نقطه چین ساکت !

ازمیان بچه ها انگار او بدیمن می خواند

هرچند

هم چنان می کوبد او طبل صدایش را

بچه افغانی نمی داند که "افغانی" ست !

نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388ساعت 22:45 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

دارند مي خورند مرا اضطرابها

آتش زدندجان مراالتهابها

سنباده ميكشندبه مغزم شبانه روز

اوراق بي حساب حساب وكتابها

جان وتن ودل وجگرم راچزانده اند

بوي من است دود بلندكبابها

آتش زبانه مي كشدازچارسوي من

كودست پرسخاوت وپرمهرآبها

ازهرطرف دچارهجوم بلاشدم

ازلطف روزمره ي عاليجنابها

بي پشت وبي پناه ورفيق شفيق وهي…!

چشم انتظارلطف كه هستم؟حبابها!

دلگيرم ازهرآنچه كه دلگرمي من است

آبادكي كنندمرااين خرابها

هرروزراهي ام به اميدخدا-ولي

اصلن نمي دهدبه اميدم جوابها

بايدبه دادخودبرسم،نيست ياوري

جزدست هاي گرم خودم،اين طنابها

شايددرآورندمرا از درون من

ازخودشروع مي شودم فتح بابها

نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 19:37 توسط یوسف ابوعلی نژاد|

قرباني اهالي وعده وعيد شد

دردا كه درد مشترك ما شهيد شد

تا پا شديم اقامه ببنديم ، صبح بود

تا آمديم روزه بگيريم ، عيد شد !

در گير و داراينهمه هر كي براي خود

حتي اميد از همه جا نااميد شد

شرمنده ي نگاه پر از شوق باغ كه

هر چه انار كاشته بوديم ، بيد شد !

چشمم كه شكل سيب غزل هاي تازه بود

ترسيد كه لهيده شود ؛ رفت و ديد ، شد !

اي آرزوي رو به محالي كه كم كمك

چشمان ما به آمدن تو سفيد شد -

آنقدر پا زديم بدون تو كوچه را

تا شور گريه هاي تو در ما شديد شد

آن وقت ، وقت برف غزل بود و گونه هام

 در بارش شبانه ي شعرم سپيد شد

پا شد و رفت سمت خيالي كه خام بود

دستي كه خود قلم شد و شكلي جديد شد

بعداً به روي صورت اين شعر و دست من

پاشيد خون سرخ اناري كه بيد شد

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 0:52 توسط یوسف ابوعلی نژاد|


آخرين مطالب
» این روزها...
» زجرنامه
» چارانه ها
» زندگی بدجور بدجور است بعضی وقت ها
» گپ وگفتی با " محمدعلی بهمنی " پیرامون غزل امروز !
» بلاتکلیف
» بعضی وقت ها
» بچه افغانی
» فتح بابها
» عید شد !!
Design By : Pars Skin