|
اینک منم مسافر رویای کاغذی...
|
قرباني اهالي وعده وعيد شد
دردا كه درد مشترك ما شهيد شد
تا پا شديم اقامه ببنديم ، صبح بود
تا آمديم روزه بگيريم ، عيد شد !
در گير و داراينهمه هر كي براي خود
حتي اميد از همه جا نااميد شد
شرمنده ي نگاه پر از شوق باغ كه
هر چه انار كاشته بوديم ، بيد شد !
چشمم كه شكل سيب غزل هاي تازه بود
ترسيد كه لهيده شود ؛ رفت و ديد ، شد !
اي آرزوي رو به محالي كه كم كمك
چشمان ما به آمدن تو سفيد شد -
آنقدر پا زديم بدون تو كوچه را
تا شور گريه هاي تو در ما شديد شد
آن وقت ، وقت برف غزل بود و گونه هام
در بارش شبانه ي شعرم سپيد شد
پا شد و رفت سمت خيالي كه خام بود
دستي كه خود قلم شد و شكلي جديد شد
بعداً به روي صورت اين شعر و دست من
پاشيد خون سرخ اناري كه بيد شد
گنديده ميشويم همين جا - خدا نخواست
جاري شويم تا خود دريا - خدا نخواست
چيزي به مال هم شدن ما نمانده بود
تقديرمان نبود چنين ؟ يا خدا نخواست ؟
تقدير هيچ كاره ي اين سرنوشت بود
ولله خدا نخواست - بولله خدا نخواست !
كم مانده بود مثل خود او شويم - نه ؟
يعني خداي ديگري ! اما خدا نخواست
ما – " ما " نمي شويم پس ازاينكه اينچنين
چشم حسود مردم و حتي خدا نخواست
اينگونه درخور ظلمات اشد شدن
هرگز نبود قسمت ما - تا خدا نخواست
ما پشت پا به سفره ي او كي زديم – كي ؟
اصلن چرا نخواست خدا ؟ ها - چرا نخواست؟
وقتی که چشمهای تو از زندگی کم است
نــوروز نـیـز شـکــل جـدیــد مـحــرم است
دارند لحـظـه هـام تـو را گـریـه مـی کـننـد
زیرا که غم به جای تو در زندگی یم است
بــوی تــنــفــر از در و دیـــوار مـی چــکــد
لبـریـز دردهـای نفـس کـش اتـاقــم است
یــعـنـی کــه در نـبــود گـل روی مــاه تــو
همواره شعر غصه خور لحظه هایم است
بدجـور مـدتـی سـت که در بنـدتـم عـزیـز
یاد تو خون و جان و جنون و جهانم است
هی زور و زجر و تـکیـه بـه دیوار و یاعلی
این حال و روز پاشدن از روی جایم است
باید به فکر تـازه تـری باشـم این سکـوت
حق منـی نبـود کـه صدهـا دهـانـم است
از راه دور آمـــده ام ، خـــســـتــــه از خـــــودم
دارم تـــمــام مــی شــوم آهــسـتـه از خــودم
مـثـل كـلاف گـم شـده در خـويــش و بـاز هــم
هی كـور مـی شـود گـره ی بـستـه در خــودم
يـك شـب تـمــام زنـدگـی ام شعـــر می شـود
يك شب كه سخت خسته ی دلخسته ازخودم
چـشمـم چراغ هرچه اميد است و مدتی سـت
بـی هيـچ اميـد تــازه نشستـه سـت در خـودم
تـا بـلـكـه از كـرامـت بـخـت هـمـيــشـه خــواب
از خــود رهــا شــوم و شــوم رسـتـه از خـودم
امــا هـمـيــشــه بــغــض امـانــم نـمــی دهــد
حيـف اسـت اين هميشـه ی پا بسته در خودم
گـوئی هـجوم حسرت يـك خشكسالـی اسـت
ايـن روزهــای شـوم كـه پــيـوسـتــه در خـودم
دنــبــال يـك حــضــور پـــر از مــهـــر مـــی روم
دنــبــال يــك تــوهـــم وابــســتـــه در خـــودم
آتـش بـگـيــر تـا كـه بــدانـی چـه می كـشــم
در انـــفـــرادی غـــــم در بــسـتــه در خـــودم
دارد بـدم مــی آيـد از اين خودكه عمری است
پا می نـهد به هـر چـه كه شايستـه در خـودم
كـاری نــمـی تــوانــم از ايـن بــيــشـتـر كـنـم
بـدجـور مـدتـی سـت كـه دلـخستـه از خـودم
آمـــد و بــا مـن از جــريـان هـای تــازه گـفــت
وقـتـی كه خـستـه ام دگر از هر چه در خـودم
سر آخر خیال می کشدم
حسرت ماه و سال می کشدم
مطمئنم که مرگ اگر نرسد
آرزوی محال می کشدم
نیستی و خبر چه داری تو
که هجوم سؤال می کشدم
احتمالاً نمی رسیم به هم
و همین احتمال می کشدم
تازگی داشت آشنایی مان
غم این عشق کال می کشدم
روزگار از بس از بدش گفتم
آخرش لالِ لال می کشدم
اینک منم مسافر رویای کاغذی
دلخوش به سیب وگندم دنیای کاغذی
تنها غریبه ای که سفر می کندمدام
تاسرزمین غربت هرجای کاغذی
آدم سرشته ای که به دنبال نصف خود
ازراه دورآمده باپای کاغذی
سعیم براین که تا بتوانم بایستم
تامیخورد ولی قد وبالای کاغذی
هرجاکه پاگذاشت به تورسراب خورد
چشم فریب خورده ی بینای کاغذی
شرمنده ام که پیش شمامشت کرده ام
این دست های خالی رسوای کاغذی
تنهایی ام رسیده به یک میزکوچک و
گلدان بی طراوت گلهای کاغذی
توامتداد داری و دارد در این غزل
حرفت تمام می شود آقای کاغذی
رسید بر سر وقت قرار ـ ساعت پنج
گرفت حجم دلش را غبار ـ ساعت پنج
تمام عقربه ها از نیامدن گفتند
دقیقه، ثانیه، ساعت شمار ـ ساعت پنج
حضور ممتـــد تردیـد آمـد و مــی زد
درون کوچه ی اندیشه جار ـ ساعت پنج
کسی نبود بیاید و داشت جان می داد
جلوی چشم همه « انتظار» ـ ساعت پنج
درخت کاج کهنسال یا محل قرار
شبیه مرد تکیده ، خمار ـ ساعت پنج
و مرد دور و برش را کلاغ می بیند
پر است خاطرش از قار قار ـ ساعت پنج
به گریه می زند و فکرتازه اش این که
به سمت دیگر دنیا فرار ـ ساعت پنج
چهارپایه که افتاد یک نفر خط خورد
رسید آخر خط روی دار ـ ساعت پنج